شبی از شبهای پایانی ماه دسامبر من در حال درس خواندن و جمع وجور کردن کارهای آزمایشگاهی ام بودم که از روی عادت و شاید هم استرس روزهای امتحان گوشه کوچکی از ریشه ناخن خودم را کندم و این کار آغاز داستانی شد پر ماجرا!!
فردا صبح که از خواب برخواستم دردی را در انگشت پایم احساس کردم ولی اهمیتی ندادم! پس از چند روز این درد بیشتر شد و تبدیل به زخم و ورم و چرکین شدن انگشت گردید. پس از گذشت چند روز به توصیه دوستان کمی باند و پنبه و محلول ضد عفونی کننده خریدم و خودم به درمان پرداختم! حتی یکی از دوستان هم گروهی ام که اهل سوریه (دمشق) بود و مشابه چنین مشکلی برایش بوجود آمده بود به من گفت که باید یک عمل کوچک روی پایم انجام شود که من خیلی جدی نگرفتم! به هر حال سال 2007 هم به پایان رسید و من تمامی امتحانات بدون نمره را دادم ولی درد انگشت پایم بهتر نشد!
سال 2008 آغاز شد! ولی برای من خیلی آرام و بیصدا و تا حدودی غمگین !! امسال نه سال نو با بچه ها دور هم جمع شدیم و نه به مرکز شهر رفتم تا آتش بازی تحویل سال نو را تماشا کنم. این درد پا هم که دست بردار نبود.
به هر حال 7و8 روز تعطیلی هم گذشت و زمان امتحان ها فرا رسید( از امسال بخشنامه شده که دانشجویان بیش از 3 امتحان رسمی و کتبی نمیتوانند داشته باشند) من پس از پایان اولین امتحان(شبکه های کامپیوتری) به پلی کلینیک دانشگاه رفتم و آنها هم من را به جراح معرفی کردند. پزشک پس از معاینه گفت که باید یک عمل کوچک روی شصت پای من انجام دهد و ما با هم قرار گذاشتیم پس از پایان امتحان ها به پزشک مرجعه کنم.
نمیدانم چرا تا پایانه های سال چهارم هیچگاه به
اندیشه کار در اکراین نیفتاده بودم! برخی از دوستان را میدیدم که از سال 3 و حتی 2
مشغول کارهای پاره وقت (و گاهی تمام وقت !!) بودند, ولی این حس ترس از ادامه
تحصیل و ضربه های زیادی که از نرفتن دانشگاه در ایران دیده بودم و شاید هم نداشتن نیاز مالی! همگی دست به دست هم
داده بودند تا من هیچگاه به کارکردن در اکراین فکر نکنم!!
اما سرانجام دوره چهار ساله کارشناسی مثل برق و باد تمام شد و هم اکنون
ترم یک سال پنجم هستم، از آغاز این سال تحصیلی خیلی بیشتر در اندیشه کار در کیف بودم
ولی چون حجم درسها در این سال بسیار بالاست نتوانستم زودتربه فکر کار بیفتم تا سرانجام
کمی سرم خلوت تر شد {لاب هایم (کارهای آزمایشگاهی) را ازجاهای متفاوت ( امدادهای غیبی) پیدا کردم!} و توانستم دقیق تر
به کار فکر کنم و دریغ از این که کار یابی خودش 05 % کار است !!
درابن رابطه تعدادی آگهی کار ازخیابان ( در اکراین و بلوک شرق رسم بر این است که برخی ازکارها به صورت کاغد نوشته های کوچکی در سطح شهر آگهی میشود ) و اینترنت ( جالب اینکه کار یابی از راه اینترنت در اکراین چند سالی است که کامل جا افتاده! ) جمع آوری کردم ، یک هفته تامه به نام کار (работа) هم خریدم و شروع کردم به تلفن زدن . به هر جا که زنگ میزدم یا کار.مند تمام وقت میخواستند و یا کسی را می خواستند که به کار خوب وارد باشد و یا میگفتند ما کارمند خارجی استخدام نمی کنیم !! و گاهی از آشنایی کامل به زبان اکرایینی میپرسیدند که من نمیدانستم. در ضمن من میخواستم کاری پیدا کنم که به گونه ای با کامپیوتر و رشته ام در ارتباط باشد، تا اینکه سرانجام ....... ادامه دارد!
راستش سه (۳) سال بود که پایم را از کیف بیرون نذاشته بودم! تنها کارم شده بود تهران- کیف و کیف-تهران!! (البته 4،۳ سال پیش به دو شهر دیگر اکراین سفر کرده بودم.)
به اصرار و دعوت دوستم سعید که حدود ۲ هفته است در این شهر (چرنیگف) زندگی میکند، تصمیم گرفتم به آنجا بروم. (( چرنیگف شهر کوچکی است به فاصله ۱۱۰ کیلو متری شمال شهر کیف"پایتخت اکراین" ))
روز شنبه نهم ژوئن ۲۰۰۷ ( ۲۰۰۷/۰۶/۰۹) حدود ساعت ۱۴:۳۰ بود که از خوابگاه برون رفتم. پس از ۱۵-۲۰ دقیقه پیاده رفتن به مترو پلی تکنیک (شهر کیف) رسیدم. نزدیک مترو ابتدا کمی پول چنج کردم ( به نرخ ۱ دلار = ۰۲/۵ گریف " واحد پول اکراین" ) و سپس سوار مترو شدم و به ایستگاه چرنیگفسکایا رفتم.
در کنار ایستگاه مترو ترجیح دادم کمی ته بندی بکنم! یک کباب ترکی به قیمت ۸ گریف و یک نوشابه کوچک به قیمت ۵/۲ گریف خریدم.( لازم است بگویم من بسیار به ندرت کباب ترکی میخورم ، شاید هر ۲ سال یکبار، چون در فضاز باز درست میشود و آلوده است) شاید باورتان نشود در شعاع ۵۰ متری از ایستگاه مترو چرنیگفسکایا ۵ تا کباب ترکی فروش وجود دارد!! ببینید چه سودی دارد این کباب ترکی!!
سپس سوار ماشین خطی( در زبان روسی مارشروتکا) سفید رنگی شدم که ۱۸ مسافر و یک راننده را در خود جا داده بود. کرایه ۱۵ گریف بود و ماشین ساعت ۱۶ حرکت کرد. صندلی ها به صورت یک ردیف ۲ تایی و یک ردیف تکی بود و من ردیف انتها نشسته بودم و کنار من یک خانم جوان لا غر و سمت راستم با کمی فاصله پسر جوانی نشسته بود که با گوشی آهنگ گوش میداد.
۱۰ کیلومتر مانده به چرنیگف راننده در پمپ بنزین بین راهی بنزین زد و ما فقظ با چند دقیقه تاخیر ساعت ۱۷:۵۰ دقیقه به چرنیگف رسیدیم. پس از پیاده شدن طبق هماهنگی تلفنی که با دوستم سعید کرده بودم او به استقبال من آمده بود. ادامه دارد .....
این هم چند تا عکس از چرنیگف ... http://mas18218.webphoto.ir
شیرینی (اما تلخ) به مناسبت پایان سال چهارم!!!
سرانجام پس از ماهها انتظار امتحان ها(و دفاع آبکی!! از دیپلم کارشناسی ام) تمام شد.( آبکی از این جهت که مدرک لیسانس در اکراین به عنوان تحصیلات ناتمام تلقی میشود و دوره های مهندسی ۶ ساله است ) و من که حدس میزدم در آینده با کمبود بلیط مواجه باشیم ( چون شمار جوانان ایرانی هر سال در اکراین افزایش پیدا میکند!!) بلیط برگشتم -که سال پیش خریده بودم- را اکی کردم ، برای ۲۸ جولای .
سرانجام ۲۸ جولای ۲۰۰۷ رسید و من از صبح مشغول ادامه جمع آوری وسایلم و بستن ساکهایم شدم. حدود ساعت ۱۲:۱۵ از طرف شرکت هواپیمایی یو ام ایر که پارسال از تهران بلیط رفت و برگشت خریده بودم با من تماس گرفتند و گفتند که پرواز از ساعت ۲۰:۰۰ یه ۲۳:۳۰ تغییر یافته است!!
حدود ساعت ۱۴:۱۵ من که دلم طاقت نمیآورد که آیا این خبر درست است یا نه خودم بلیطم را برداشتم ، یک تا زدم و در جیب پیراهنم قرار دادم و سپس به تلفن عمومی که در طبقه یکم قرار داشت رفتم (من در طبقه دوم خوابگاه زندگی میکنم) و با شرکت هواپیمایی یو ام ایر تماس گرفتم که آنها هم دوباره همین را گفتند. پس از آن تند به طبقه ۴ رفتم تا با دوست وییتنامی ام (چونگ)خداحافظی کنم،در حین اینکه یک هدیه کوچکی میخواستم به او بدهم ( ما در گروهمان که همه خارجی و از ملیت های گوناگون بودند تقریبا ۵۰٪ بچه ها وییتنامی بودند که اکثرا بورسیه کشورشان بودند! و قراردادشان ۴ ساله است و همه ـ به جز ۲ نفرـ به کشورشان باز میگردند. )
حدود ۱۰ دقیقه با چونگ خوش و بش کردم و هدیه اشان(خودش و دوست دختر وییتنامی اش) را دادم، جالب اینکه دوستم چونگ نیز بدون درنگ از روی میزش یک مجسمه سبز رنگ به شکل شیر را برداشت و به رسم یادبود به من داد! سپس خداحافظی کردم و به اتاق خودم برگشتم.
حدود ساعت ۱۸:۳۰ که من تقریبا آماده شده بودم به دوستم محمد که در اتاق کناری من زندگی میکرد گفتم بی زحمت به راننده تاکسی که چند روز پش با او اشنا شده بود تماس بگیرد تا مرا به فرودگاه برساند (او چند روز پش به محمد گفته بود که کرایه دربستی از خوابگاه تا فرودگاه باریسپل ۸۰ گریف است که 10یا 20 گریف نسبت به دیگر تاکسی ها ارزانتر گفته بود!) ،که محمد نیز چنین کرد.
پس از اینکه مطمئن شدم تاکسی تا چند دقیقه دیگر میرسد جمه و جور نهایی را انجام دادم و درب ساکهایم را بستم (۲ ساک داشتم یکی بزرگ و دیگری کوچک که میخواستم با خودم به درون هواپیما ببرم.) و سپس به سراغ گذرنامه، بلیط، کلید خانه امان در تهران، پولهای ایرانی ام و ... رفتم که باید با خودم همراه برمیداشتم. اما دریغ از اینکه هر چه می گشتم نمی توانستم بلیط هواپیمایم را پیدا کنم!! پس از چند دقیقه دوستم محمد آمد و گفت تا کسی دم خوابگاه منتظر است. من 100% آماده بودم ولی.... بلیطم گم شده بود!! .... ادامه دارد ...
